تبليغاتX
در سایه سار آفتاب

doniaye-ghadeghan

ستاره

doniaye-ghadeghan

http://doniaye-ghadeghan.blogfa.com

در سایه سار آفتاب

در سایه سار آفتاب

در سایه سار آفتاب

سلام . من ستاره هستم یه چند سالی هم سن دارم .
مطالب این بلاگ همه مال من نیست اگه جایی منبع رو نگفتم ببخشید اما متنای ادبی ماله خودمه.
روح روز تابستانى و
نفس گل‏سرخى.
تابستان اما سپرى شده‏است و
موسم گل به آخر رسيده.

كجا رفته‏اند؟
كه مى‏داند، كه مى‏داند.


خون قلب منى و
جان آرامشى.
قلب من اما سرداست و
جانم به سياهى درنشسته.

كجائى تو اى يار؟
كه مى‏داند، كه مى‏داند.


اميد ساليان منى و
آفتاب برف‌هاى زمستانم.
سال‏ها اما
زيرآسمانى ابراندود به‏پايان رسيده‏است.

كجا يكديگر را بازخواهيم يافت؟
كه مى‏داند، كه مى‏داند.


امروز مادر دهکده جهانی دنیا

در سایه سار آفتاب

امروز مادر دهکده جهانی دنیا
من و تو

 

شاید سرعت گذشت لحظه ها به من این اجازه رو نداده که به معمای زندگی کمی فکر کنم از اون روز که دیدم

چوب بی رحم نا عدالتی به سرم فرود آمده دیگر حتی اجازه نفس کشیدن راهم از خودم سلب کردم هر وقت

می خواستم بدی کسی را تلافی کنم مادرم می گفت : نکن دخترم خدا به جای تو تلافی می کند من می

پرسیدم چه جوری و اون می گفت که دخترم چوب خدا صدا نداره من مونده بودم چوب خدا چه جوریه که کسی

 صداشو هم نمی شنوه من هر بار با سقوط قطره های باران به روی زمین حسی بارانی در من تولید می شود

و به سلول هایم این حس زیبا را همچون یک بیماری واگیر منتقل می کند و من در می یابم صدای ضربات این

حس را در درونم شاید امروز برای فاش کردن امیالم کمی زود باشد ولی من از درون طوری سرکوب شده ام

که آرزوی یک لحظه آزادی مرا به دنبال حقارت کشانده احساس حقارت ، احساس زن بودنم مرا آزار می دهد

همه چیز به طور دردناکی سانسور شده عشق، آرزو،با هم زیستن، دیدن یک دیگر،وخیلی چیز های دیگر تنها

چیزی که برای مردم یا حداقل برای من سانسور نشده  خداست به  هر جا می نگرم خدا را می بینم هنگامی

که در می یابم ربودن زیبایی را حتی هنگامی که کشتن شاپرک ها را نظاره می کنم خداوند را احساس می

کنم گاهی آرزوی آن را می کنم که ای کاش نیاکانم کوروش و داریوش نبودند دیگر آن زمان نمی خواستم اندوه

غم آنان را به دوش بکشم من برای آن کودکی که در گوشه خیابان شکم خود را با خوردن تکه نانی خشک که

ار خشکیش گلویش پاره می شود برنامه ها در ذهن داشتم پناه آخر همه این کودکان در زیر پرچم ایران خفته

است مشرق چشم  کودکان ایرانی مشرق کره زمین  را یاد آور می شود در این غبار مرگ ها من خودم را

پشت مه پنهان کرده ام از ترس دانستن . دستان من با دستان دختر همسایه می تواند یکی شود و از جلو رفتن

 دیو اسارت جلو گیری شود من این را از مشرق چشمان دختر همسایه دانستم. و آنگاه بود که عظمت این

جمله که می گوید من اگر برخیزم ، تو اگر برخیزی همه بر می خیزنذ من اگر بشينم ، تو اگر بشینی پس چه

کسی بر خیزد  پی می برم.

+ نوشته شده در 88/06/15ساعت 1:2 بعد از ظهر توسط ستاره |
ماه رمضان
دعوتنامه

فرستنده:خدا                                         نامه رسان:پیامبر

پیام:شرکت درماه رمضان                      گیرنده:مومنین

یا ایهاالذین ءامنوکتب علیکم الصیام کما کتب علی الذین من

قبلکم لعلکم تتقون (١٨٣)بقره 

 ا ی مومنین روزه برشما واجب شد،همان گونه که بر پیشینیان

شما واجب بود تاشما پرهیزکار شوید.

زمان:٣٠روز-ازاذان صبح تااذان مغرب        

مکان:همه جای دنیا -ازشرق تامغرب واز جنوب تاشمال

شرایط:باید خواهران ٩سال تمام وبرادران ١۵سال تمام داشته باشند(ورود

اشخاص کم سن وسال درصورت توانایی مانعی ندارد)

مزایا:درمحیطی به دورازگناه پذیرایی می شوید وعلاوه بر آن عبادات واطاعات

ودعا وقرآن چندین برابر شرایط عادی اجروپاداش دارد

تشویقات:سربلندی درپیشگاه خداوند،روسفیدی دربرابر مومنان

تنبیهات:عذاب دردناک جهنم وشرمساری درحضورخداوند

هدف:تمرین مقاومت جسم وروح برای رویا رویی باشیطان وآموزش واجرای

تقوی دررفتار بامومنان ودوری ازمشرکان

+ نوشته شده در 88/05/31ساعت 1:40 قبل از ظهر توسط ستاره |
با من از ایران بگو

 

 یاور از ره رسیده با من از ایران بگو 
 از فلات غوطه در خون بسیاران بگو 
 باد شبگرد سخن چین ، پشت گوش پرده هاست 
 تا جهان آگه شود ، بی پرده از یاران بگو

شب سیاهی می زند بر خانه های سوکوار
 از چراغ روشن اشک سیه پوشان بگو
 پرسه ی یأس است در آواز این پیتارگان
 از زمین ، از زندگی ، از عشق ، از ایمان بگو
 سوختم ، آتش گرفتم از رفیق نارفیق
 از غریبه ، آشنا ، یاران هم پیمان بگو
 ضجه ی نام آواران زخمی به خاموشی نزد
 از خروش نعره ی انبوه گمنامان بگو
 قصه های قهرمانان قهر ویرانگر نداشت
 از غم و خشم جهان ساز تهی دستان بگو
 با زمستانی که می تازد به قتل عام باغ
از گل خشمی که می روید در این گلدان بگو

+ نوشته شده در 88/05/18ساعت 8:33 قبل از ظهر توسط ستاره |
Korean Wedding Custom

Korean Wedding Customs

(article by Shu Shu Costa from the feature entitled: "Rituals of Bliss"; text & images courtesy of aOnline)

Like the Chinese, Koreans also exchanged the "eight characters" or "four pillars" to determine if the match was suitable. When that process was over, a local fortune-teller was summoned to see if the couple could live harmoniously. Koreans call this kung-hap. This custom is still important among many older Korean Americans. As the old saying goes, straw sandals are useful only if they fit your feet.

The Engagement

Gifts are an important part of an engagement. Traditionally, gifts from the groom's side would be delivered on the eve of the wedding day. With faces blackened with dried squid's ink and in costume, friends of the groom would parade a box, or hahm, filled with gifts. As they approached the bride's house, they would chant, "Hahm for sale, buy a hahm." Her family would rush out to greet the gift-bearers, enticing them with money and food. These days, the families are likely to meet in a restaurant, but gifts--and lots of them--are a must. Some Korean American families can spend $30,000 to $40,000 on engagement gifts alone.

The Wedding Outfits

The two dresses worn by the bride were once the costume of the noble class. The simple lime-green wonsam and the more elaborate hwarrot, or "flower robe," are embroidered with flowers and butterflies. Underneath, she wears the hanbok, the doll-like traditional dress of Korea. On the bride's head is a black cap studded with gems. On her feet are white socks and embroidered shoes. Her makeup is simple, except for three red circles, yonji konji, the size of nickels. These circles, traditionally made of red peppers, but now often drawn on, are supposed to ward off evil spirits. The groom's faruotsu is also the dress of the nobility. It is made of dark green damask with auspicious symbols woven in gold. The headdress is the tall black cap of high-ranking officials made of silk. Traditional costumes can be rented in Korean dress shops or even some banquet halls starting around $150.

The Ceremony

Traditionally, the groom would give a live goose--a symbol of fidelity because it takes only one partner in its life--to his new mother-in-law as a sign of his faithfulness to her daughter. Today's Korean families substitute the live goose with a wooden one called a kirogi. The ceremony takes place around a table, or teresan, in an area set off by a screen with images of peonies. The highlight of the ceremony is the sharing of a special white wine called jung jong. Traditionally, this wine was poured into cups made from two halves of a gourd grown by the bride's mother. The bride and groom sip from their separate cups and then the wine is mixed together, poured once more into the gourd cups and sipped again. This is kunbere, the wedding vow. One ritual often seen at Korean American weddings is the peh beck ceremony. At this ceremony, usually only attended by family and close friends, the new wife offers her new in-laws gifts of dried dates and jujubes, symbols of children. They in turn offer her tea, a subtle but significant gift. At the ceremony's conclusion, they toss the dates and chestnuts at the bride, and she tries to catch them in her large skirt.

The Food

The Korean wedding banquet is called kook soo sang, the "noodle banquet," and can include a variety of dishes to suit the season. It begins with a toast of jung jong, a sort of Korean sake, downed quickly like a shot. The highlight is the meal's namesake, a noodle soup called kook soo. Wheat noodles are boiled and added to a clear beef broth, garnished with vegetables and eggs. Here, as in China, noodles are a wish for a long and happy life. Wedding desserts often include dok, a sticky rice cake that comes in a number of forms--sweetened, filled with bean paste, dotted with sesame seeds. Another popular dessert is yak shik, a sticky rice ball sweetened with brown sugar and speckled with chestnuts, jujubes, raisins and pine nuts, symbols of children.

* * *

Other Asian Wedding Cultures:


Related Links:
- Exploring a few Ethnic Wedding Traditions, The Gainesville Sun (January 20, 2001)
- Adding Asian Elements and Traditions to Your Wedding, IMdiversity.com (April/May 2001)
- Married to Tradition
, San Antonio Express-News (June 23, 2001)

+ نوشته شده در 88/04/29ساعت 1:37 بعد از ظهر توسط ستاره |
مقدمه کتاب کیمیاگر

    کیمیاگر کتابی را که یکی از مسافران کاروان آورده بود، به دست گرفت.

 جلد نداشت، اما توانست نام نویسنده اش را پیدا کند: اسکار وایلد. هم چنان که کتاب

 را ورق می زد، به داستانی درباره" نرگس" برخورد.

     کیمیاگر افسانه نرگس را می دانست، جوان زیبایی که هر روز می رفت تا زیبایی

 خود را در دریاچه ای تماشا کند. چنان شیفته خود می شد که روزی به درون دریاچه

افتاد و غرق شد. در جایی که به آب افتاده بود، گلی رویید که" نرگس" نامیدندش. 

 اما اسکار وایلد داستان را چنین به پایان نمی برد.

  می گفت وقتی نرگس مرد، اوریادها_ الهه های جنگل _ به کنار دریاچه آمدند که از

یک دریاچه آب شیرین، به کوزه ای سرشار از اشک های شور استحاله یافته بود.

  اوریادها پرسیدند: چرا می گریی؟

   دریاچه گفت: برای نرگس می گریم.

   اوریادها گفتند: آه، شگفت آور نیست که برای نرگس می گریی... . و ادامه دادند :

هر چه بود، با آنکه همه ما همواره در جنگل در پی اش می شتافتیم، تنها تو فرصت

 

داشتی از نزدیک زیبایی اش را تماشا کنی.  

دریاچه پرسید: مگر نرگس زیبا بود؟ 

 اوریادها، شگفت زده پاسخ دادند: که می تواند بهتر از تو این حقیقت را بداند؟ هر چه

بود هر روز در کنار تو می نشست.    

 دریاچه لختی ساکت ماند. سر انجام گفت:

-     من برای نرگس می گریم، اما هرگز زیبایی او را در نیافته بودم.

  " برای نرگس می گریم، چون هر بار از فراز کناره ام به رویم خم می شد، می  

توانستم در اعماق دیدگانش، بازتاب زیبایی خودم را ببینم."    

 کیمیاگر گفت: چه داستان زیبایی

 

+ نوشته شده در 88/04/13ساعت 0:58 قبل از ظهر توسط ستاره |
تولد دوباره من

بار ديگر متولد ميشوم همه چيز براي تولدم محيا است همه زيبايي ها دست به دست هم داده اند و مرا مي خواهند و زمين از شوق اينكه من قدم هايم را بر رويش مي گذارم به خود مي بالد ماه از اينكه شب به من رشنايي مي بخشد از شادي همه ستاره ها را به دور خود جمع مي كند. آسمان از شادي اينكه من مي خواهم گاهي نگاهي به او اندازم از شوق ميگريد. همه چيز عاشقانه مرا نظاره مي كند در اين ميان او كه مرا هميشه عاشقانه نوازش مي كند و مرا در آغووش گرمش حيات مي بخشد غمگين است و از ترس اينكه مرا بار ديگر به زمينيان بسارد بيمناك  است و به خيالش من بار ديگر او را فراموش مي كنم اما هرگز من او را فراموش نمي كنم من او را در رگ هايم تزريق مي كنم من او را در چشمهايم پنهان مي كنم تا مبادا چشمهايم جز او چيز ديگري را ببيند. وقتي با او هستم همه چيز فراموش ميشود و من فقط بوي عطر او مشامم را پر مي كند و اوست كه با نفس هاي گرمش را شادمان مي كندو او زيباترين و ماندگارترين معشوق دنياست  من براي ثانيه اي با او بودن بال بال مي زنم وقتي با او قرار ملاقات دارم آنقدر زيبا ميشوم كه همه ستاره  به تماشاي من مي نشينند. چقدر زيبا بودن نشاط آور است زماني كه نگاه او بر من خيره ميشود من از خود بي خود ميشوم و چنان غرق در محبتش مي شوم كه هيچ چيز جز او برايم وجود ندارد . من متولد شدم اما با حسي نو با وجودي سرشار از عشق و نياز به او . اين بار او در زمين از من مواظبت مي كند و مرا مي پروراند نه آنكه كه همه مي خواهند آنگونه كه او مي خواهد.

تولدم مبارك

.

+ نوشته شده در 88/02/22ساعت 2:57 بعد از ظهر توسط ستاره |
زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،

سرها در گريبان است.

کسی سر برنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.

نگه جز پيش پا را ديد، نتواند،

که ره تاريک و لغزان است.

وگر دست محبت سوی کس يازي،

به اکراه آورد دست از بغل بيرون،

که سرما سخت سوزان است.

 

نفس ، گز گرمگاه سينه می آيد برون، ابری شود تاريک.

چو ديوار ايستد در پيش چشمانت.

نفس کاين است، پس ديگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور يا نزديک؟

 

مسيحای جوانمرد من! ای ترسای پيرِ پيرهن چرکين؟

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...

 آي...

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي!

منم من، ميهمان هر شبت، لولی وشِ مغموم.

منم من، سنگِ تيپاخورده ی رنجور.

منم، دشنام پست آفرينش، نغمه ی ناجور.

نه از رومم، نه از زنگم همان بی رنگ بی رنگم.

بيا بگشای در، بگشای ، دلتنگم.

حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نيست، مرگی نيست،

صدايی گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگزارم.

حسابت را کنار جام بگذارم.

چه می گويی که بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فريبت می دهد، بر آسمان اين سرخی بعد از سحرگه نيست.

حريفا! گوش سرما برده است اين، يادگار سيلی سرد زمستان است

و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده،

به تابوت ستبر ظلمتِ نُه توی مرگ اندود، پنهان است.

حريفا! رو چراغِ باده را بفروز، شب با روز يکسان است.  

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.

هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان،

نفس ها ابر، دلها خسته و غمگين،

درختان اسکلتهای بلور آجين،

زمين دل مرده، سقفِ آسمان کوتاه،

غبارآلوده مهر و ماه،

زمستان است

+ نوشته شده در 88/02/10ساعت 12:11 بعد از ظهر توسط ستاره |
؟
سلام.

من پست قبلی رو توی یه بلاگ خوندم که به نظرم جالب بود.

شما هم بخونید. البته اگه دوست دارید و سعادتشو دارید

اما بدونید با خوندنش یه چیزی به دانسته هاتون اضافه میشه یاشایدم بشه گفت یه تجربه تلخ از دیگران

 هستش.

+ نوشته شده در 88/01/16ساعت 10:50 بعد از ظهر توسط ستاره |